یکشنبه، اردیبهشت ۶

وقتی پرده رو باد ببره



ماهی درست کرد و بعد رفتیم توی بالکن سیگار کشیدیم. وقتی اومدیم تو همه خونه رو بوی ماهی برداشته بود. انگار توی آکواریوم بودیم. آبکش کاهوها رو آورد و من اصرار کردم که کمکش کنم ولی گفت که خودش درست میکنه. زیر چشمهاش گود افتاده بود و به نظرم خیلی سیاه شده بود. برنج زعفرونی رو از توی پلوپز کشید توی دیس و همراهش ته دیگها رو که خیلی برشته و طلایی شده بودند. گفت ته دیگ بخوری یا خجالت و خندید. گفتم پای چشمت سیاه شده. گفت آره دیگه نمی تونم، خیلی خسته ام. منم گناهی ندارم که. منم خیلی بچه م، سنم پایینه. تا حالا اینجوری باهام حرف نزده بود. همه جا ساکت بود و باد پرده رو تکون میداد. گفت مامان بابام باهم قهرن. گذاشتن رفتن. مسئولیت همه چی افتاده گردن من. گفتم عوضش یاد می گیری. عوضش بزرگ میشی. مسئولیت پذیر میشی. ولی همه اینها رو داشتم می گفتم که آروم بشه و می دونستم اینکه هر روز بیاد خونه و مجبور باشه غذا درست کنه و از برادرش نگهداری کنه راه خوبی برای مسئولیت پذیر شدن نیست. نگاهم کرد و معلوم بود که خوشش نیومده. من هیچ وقت همدرد خوبی نیستم. همکاری دارم که شوهر و بچه داره. شوهرش همونجا کار میکنه و این براش از سلف غذا میگیره. آقا مرد چاقیه و بعدازظهرها حتما نون سنگک و پنیر می گیره که با بقیه  عصرونه بخورن و وقتی خانوم که زنشه باهاش حرف میزنه اصلا گوش نمیکنه یا یه طرف دیگه رو نگاه میکنه یا هی سرش رو تکون میده که یعنی عجله دارم زود بگو برم. خانم بیشتر وقتا سرش رو می ذاره روی میز و گریه میکنه. هردفعه که می بینم گریه میکنه ازش دور میشم و کارم رو به وقت دیگه ای موکول میکنم. چون نمی دونم باید چی بگم برای آروم کردنش. اینکه هی گریه کنی و مردم از گریه ت بترسن و ازت دور بشن به نظرم حق دارن. گریه قدرت عجیبی داره. مثلا اگر شما با یکی دعوا کنید و حق هم با شما نباشه ولی یدفعه بزنید زیر گریه همه حق رو به شما میدن. میگن ببین چی کار کرد که دیگه اشک طرف رو هم درآورد. بابای من بعضی وقت ها به مامانم میگه اشکم رو درآوردی خدا اشکت رو دربیاره.

 خانوم چندباری که کنارش نشستم خودش سر صحبت رو باهام باز کرد. گفت خیلی استرس داره و شبا دندوناش از شدت استرس می خورن به هم. گفت تمام تنم درد میکنه و منم هرچی می گفت می گفتم منم همینطورم. می گفتم که باهاش همدردی کرده باشم و فکر می کردم از اینکه بدونه یه نفر دیگه هم همه این چیزها رو داره آروم میشه. اینکه فکر کنی تو بدبختیا تنها نیستی شاید ذره ای از غمت کم کنه. گفت من خیلی افسرده ام. گفتم منم همین طور و چشمهاش برق زد و این به نظرم معجزه همدردیه که یه چیزی بگی که طرف چشمهاش برق بزنه. گفت تو چرا؟ از تو کیفش یه کتاب روانشناسی درآورد و یه صفحه رو باز کرد که تست روانشناسی داشت. سوال ها درباره این بود که قلبتون درد می گیره؟ گردنتون چه قدر در روز می گیره؟ خوب می خورید؟ آیا در جمع راحت معاشرت می کنید یا نه؟  راحت می خوابید؟ انگیزه برای زندگی دارید؟ امید چطور؟ به مرگ فکر می کنید؟ و یه سری سوال دیگه که مطمئنتون کنه شما افسرده اید یا بالعکس. امتیاز اون شده بود 73که نشون میداد خیلی افسرده س و امتیاز من شد  61که یعنی من هم افسرده ام اما نه به اندازه اون. گفت وضعیت تو از من بهتره ولی باید بری دکتر. شماره روانشناسی که میره پیشش رو بهم داد  و گفت حتما برو پیشش و چند دقیقه بعد که من رفتم پیشش خودش زنگ زده و وقت گرفته بود. بعد از اون هر وقت که می خوام حرف بزنم با یکی، می بینم دقیق میشه و بعضی وقت ها میگه این هم مثل من افسرده س که ناراحتم میکنه.

داشت تیغ های ماهی رو جدا می کرد که گفتم دیشب خواب دیدم باهم رفتیم مسافرت. خیلی خوب بود مثل اون شمالی که رفتیم بود، خیلی خوش گذشت و بعد با هم اون سفر شمالی که تو زمستون پیارسال رفته بودیم رو مرور کردیم. گفت یادته رفتیم کنار دریا دوتایی؟ گفتم آره. گفت چه قدر خوب بود. گفتم خیلی کاش برمی گشتیم به اون روزا. یه بار دیگه همه اونا اتفاق می افتاد. هیچی نگفت. یه کم به پرده نگاه کرد و برام ته دیگ کشید. یدفعه گفت ببین اون یه دوره ای بود که تموم شد. خیلی خوش گذشت، خیلی خوب بود ولی دیگه نیست دیگه هرچه قدر هم که مرورش کنیم برنمی گرده. آدمی نباش که زندگیش توی یه دوره متوقف میشه و جلو نمیره. بعد رفت توی آشپزخونه و ظرف غذاش رو برداشت و برای خودش برنج زعفرونی و ماهی ریخت که فردا ببره سرکار و من همونجا نشستم و به پرده نگاه کردم.

یکشنبه، فروردین ۳۰

Love is a losing game*



دستم را دراز می کنم و گوشی را از روی میز برمی دارم و ساعت را نگاه می کنم. پنج و بیست دقیقه است اما بیرون خیلی تاریک است. یحیا پشتش به من است. خوش به حالش که انقدر راحت خوابیده برای اینکه من سر جمع شاید یک ساعت خوابم برده باشد. بهمن یک تشک بیشتر نداشت که بندازیم زیرمان. من به یحیا گفتم تو این را بنداز زیرت چون می ترسیدم نصف شب بلند شود غر بزند که جایش ناراحت است بعد هم رویم نشد بهش بگویم بگذار من روی تشک بخوابم. اینطوری شد که من پشتی های مبل را گذاشتم زیرم و حالا جایم یک پله از تشک یحیا بلندتراست. یحیا خرناس می کشد و برمی گردد سمتم ولی چشمهایش را باز نمی کند. منتظرم خرو پف کند تا تکانش بدهم. خودش بهم گفته هروقت خرو پف کردم بیدارم کن. ولی خبری نمی شود. دستش را می گذارد روی سینه ام. من نمی توانم وقتی دست یکی رویم است بخوابم. دست یحیا هم سنگین است. ولی نمی توانم دستش را پس بزنم یا دستش را ببرم بگذارم بغلش ممکن است ناراحت شود و دیگر هیچ وقت دستش را جاییم نگذارد.  چند ساعت پیش خانه سروناز اینها بودیم. مهمانی بود. برعکس همیشه شلوغ و پلوغ نبود ولی برعکس همیشه خیلی خوش گذشت. دونفر آمده بودند و یکی شان تنبک می زد و یکی شان سه تار. من هم وسط هایش که گرم شدم رفتم تنبک را گرفتم. چی زدم؟ بلد که نبودم سندی می خواندند، حلیمه، یحیا داد می زد آ مرسی مرسی مرسی. همه روده بر شده بودند و من خیلی کیف کرده بودم که همه بهش می خندند. مثل مادری بودم که بچه اش شیرین کاری می‌کند و همه قربان صدقه اش می روند. بده یکی دیگه بزنه تو برو برقص. یحیا آمد در گوشم این را گفت. من تنبک را دادم یکی دیگر بزند و رفتم وسط بابا کرم رقصیدم. همه ش چشمم دنبال یحیا بود ببینم نگاهم می کند یا نه. هی چرخ زدم که پیدایش کنم توی اشپزخانه بغل بهمن ایستاده بود و داشتند حرف می زدند. می خواستم بروم بنشینم که سروناز آمد که باهم برقصیم. یک چرخ که زدم نگاه یحیا افتاد بهم بعد یک چرخ دیگر زدم و دیدم دارد نگاهم می کند. از اینکه نگاهم می کرد خیلی کیف کردم. بعدش که رقص تمام شد یحیا از توی آشپزخانه آمد بوسیدم و من به بقیه نگاه کردم که ببینم دیدند یا نه. همه سرشان پایین بود. 

یحیا در گوشم می گوید تو قلب منی و سرش را می گذارد روی سینه ام. اولش فکر می کنم دارم خواب می بینم چون من هر وقت بغل یحیا می خوابم خوابش را می بینم. خوابم همان چیزهاییست که از سر شب اتفاق افتاده، مو به مو. برای همین فکر می کنم که دارم خواب می بینم و یادم نمی آید دیشب سرش را گذاشته باشد روی سینه ام. خیلی کم پیش می آید که وقتی کنار هم خوابیم خودش  را بچسباند بهم. همیشه آن سر تخت می خوابد و من این سر. همیشه این منم که می روم و از پشت بغلش می کنم. خیلی دوست دارم که بخوابد و من از پشت بغلش کنم، فکر می کنم کلش مال من است. سرش هم مثل دستهایش خیلی سنگین است ولی من نمی توانم بگویم سرش را بردارد فقط سرش را یک کم جابه جا می کنم و سینه م را از زیر سرش می کشم بیرون. قرار است ساعت دوازده بهمن و یحیا بروند بوشهر. من هم دلم می خواست باهاشان بروم ولی پول نداشتم. هفتصد تومان پول تورشان شده. تازه اگر هم پول داشتم معلوم نبود من را ببرد چون دو هفته پیش که برنامه این سفر را ریختند قرار بود برود که همه چیز را فراموش کند. گفتم چه پول هایی برای فراموشی میدی. گفته بود این تازه اولشه.  چند ساعت دیگر می روند و جلوی دریا می ایستد و آن همه قشنگی را می بیند ولی یک بار هم نمی گوید کاش غزال هم اینجا بود و اینهمه قشنگی را می دید. یحیا هرجا برود همه چیز را می گذارد پشت سرش و فقط همان چیزی را که جلویش است می بیند، دریا. 
سر نفت باهم قرار گذاشتیم. قرار بود باهم حرف بزنیم. یک عالمه حرف آماده کرده بودم که بزنم ولی حالا که داشتم می رسیدم همه‌ش یادم رفته بود. قلبم تندتند می زد و دلم می خواست برسم و حرف بزنیم ببینم آخرش چی می شود. قضیه برمی گردد به دو هفته قبل. صبح یک روزی از خواب بیدار شده بودم. شب قبلش مهمانی بودیم. مهمانی خداحافظی بود. ترم تمام شده بود. قرار بود یکی بیاید راجع به طرح هایمان نظر بدهد. ولی دیر رسیده بود و چون یک صندلی کنار ما خالی بود آمده بود نشسته بود کنار ما. من چندبار دیده بودمش. دوست پسر یکی از دوست هایمان بود. دنبال این بود که یک کارو کاسبی ای راه بیاندازد که پول حسابی تویش باشد. خیلی ایده های بکری هم داشت. مثلا یکی از ایده هایش این بود که بروند شهرهای جنوبی و میوه های آنجا را بیاورند تهران و توی فروشگاه ها بفروشند و میلیاردر شوند. آن شب می توانستیم درباره ایده هایش حرف بزنیم ولی نمی دانم چی شد که بحث رسیده بود به رابطه من و یحیا و اینکه چه طور باهم آشنا شدیم. من گفتم یحیا را توی مهمانی دیدم بعد هم توی کتابفروشی یکی از دوست هایمان بعد هم توی خیابان آن موقعی که روحانی رئیس جمهور شد و مردم ریخته بودند توی خیابان یحیا را دیدم و با هم قرار گذاشتیم و دوست شدیم. بعد انگار که بخواهم باهاش رازی را درمیان بگذارم سرم را به گوشش نزدیک کرده بودم و گفته بودم با یحیا بودن خیلی رنج دارد. وقتی بیشتر مهمان ها رفته بودند و چندتایی بی حال و مست روی کاناپه ولو شده بودند و ظرف غذاهای روی میز خالی شده بود ،دستم را گذاشته بودم روی پای یحیا ولی او دستم را از روی پایش برداشته بود. گفتم چرا همچین می کنی ؟ گفت نکن دیگه نکن جلوی مردم زشته. بعد هم تا آخر که بیاییم بیرون حرف نزده بودیم. آمده بودیم بیرون و ماشین یحیا روشن نشده بود. این بدبیاری من بود نه یحیا. وقتی ماشین یحیا خراب بشود دیگر تمام است، از همه آدم و عالم بیزار می شود و هرکی طرفش باشد را مقصر می داند. فکر می کند شما و ماشینی که روشن نمی شود هر دو بدبختی های زندگیش هستید. چندبار سوییچ را چرخانده بود و ماشین روشن نشده بود. بعد آمده بود پایین و کنار جدول نشسته بود. سرش را گرفته بود توی دست هایش. می توانستیم برویم بالا و همانجا بمانیم ولی به جایش دوتا ماشین گرفتیم و هرکی رفت خانه اش. فردایش قرار بود باهم باز برویم مهمانی. مهمانی زیاد می رفتیم از این مهمانی به آن مهمانی. همه شان دوست یحیا بودند چون من دوستی نداشتم که برویم خانه شان. می رفتیم مهمانی و یحیا با دوست هایش معاشرت می کرد و من می نشستم و به آدم ها نگاه می کردم. می دیدم که کی می خواهد مخ کی را بزند یا کی با کی می رود توی اتاق و دیگر درنمی آید. بعد که می آمدیم بیرون می پرسید خب تعریف کن ببینم چی دیدی. من خوشم می آمد. از اینکه درباره آدم ها حرف می زدیم و من چیزهایی که دستگیرم شده بود را بهش می گفتم خوشم می امد. فکر می کردم عقل کلم که آن چیزها را من دیده ام و نه کس دیگری. صبح بلند شده بودم و آمده بودم توی هال. خانه به هم ریخته بود. ظرف ها توی سینک بود و چند روزی می شد که همانجور مانده بود. هوا بیرون آفتاب بود برعکس روزهای قبل. قرار بود بروم کفش بخرم. برای مهمانی بعدازظهر، چون کفش نداشتم که با پیراهن مشکی بپوشم.  اول خانه را تمیز می کردم،  بعد می رفتم خیابان مفتح که از آن مغازه که کفش های تابستانی دارد ورنی بخرم. ولی با خودم فکر کرده بودم اول ایمیلم را چک کنم. ایمیلم را باز کردم. یک ایمیل از یحیا. چراغش هم آن بغل سبز بود. نوشته بود  بعدازظهر نمی آید که برویم مهمانی و روزهای دیگر هم، هم را نمی بینیم و دیگر اصلا قرار نیست هم را ببینیم. سربسته به حرفی که دیشب به دوسپسر دوستمان گفته بودم اشاره کرده بود. گفته بود حرفی که زدم مثل حرفی بود که سال ها توی گلویم مانده بوده و دیشب زده بودمش. گفته بود دیگر نمی خواهد من را ببیند و من را حتا دوست معمولیش هم نمی داند و اگر زنگ بزنم سیمکارتش را عوض می کند. یک کم نشسته بودم . برخلاف همیشه نزده بودم زیر گریه یا بالافاصله بهش زنگ نزده بودم و التماس نکرده بودم که این کار را نکند و بیاید که باهم حرف بزنیم این کار را چند روز بعدش می کردم. زنگ می زدم یحیا و می گفتم بیا حرف بزنیم .آن موقع  بلند شده و خانه را تمیز کرده بودم. گلیم ها را جمع کرده و با دستمال افتاده بودم به جان سرامیک ها. انگار داشتم دق دلیم را سرشان خالی می کردم.
دست یحیا را می گیرم. بغلم می کند. می گوید تازه چهار روز است که هم را ندیدیم. چند روز باید بگذرد که آدم یکی را دیگر دوست نداشته باشد ؟چند روز باید بگذرد که آدم صدایش یادش برود؟ دیگر بویش یادش برود و نفهمی که چه‌جوری می خندید. محال است خنده یحیا یادم برود. وقتی می خندد دندان هایش می افتد بیرون. دندان هایش خیلی مرتب و سفید است . خودش می گوید تازه ارتودنسی هم نکرده و دندان های خودش است. به خیالش آنهایی که دندان های مرتبی دارند همه ارتودنسی کرده اند. دستش را می گیرم. دستش خیلی گرم است. نمی دانم چی باید بگویم یک ذره از حرف هایی که آماده کرده بودم یادم نمی اید. خیابان شلوغ است. یحیا می گوید ماشینش را همانجا ول کرده و تا الان سراغش نرفته. من مثل دیوانه ها شروع می کنم به التماس کردن. می گویم چرا می خواهی این کار را بکنی؟ رابطه ما که خوب است. رابطه ما از خیلی از این ادم ها بهتر است. مگر چندبار دعوا کردیم؟ اصلا مگر من چی گفتم که اینجوری می کنی؟ یحیا می گوید نمی شود. هی پشت سرهم می گوید نمی شود. رسیده ایم سر میرداماد. می گوید می خواهد برود. می خواهد ازدواج کند. می خواهد آزاد باشد. می گویم خب آزاد باش با هرکی دلت می خواهد باش ولی اینجوری نکن. اینجوری من را ول نکن. من حالم بد می شود. می گوید هرکس دیگری هم ممکن بود این کار را بکند. این اساس هر رابطه ای ست ممکن بود الان من جای تو باشم. جای من؟ چه خوب یحیا جان که جای من نیستی و نمی دانی که قلبم دارد از کار می افتد. چه خوب که تنت مثل من گر نمی گیرد و مجبور نیستی همه انرژیت را یکجا مصرف کنی،اینهمه استرس حتما تو را از پا در می آورد. ممکن بود بیافتی زمین چون دیگر نای بلند شدن نداشتی.

دارم بالا می آوردم برای اینکه هرچی می گویم یحیا حرف خودش را می زند. حتما او هم مثل من خودش را آماده کرده که اینها را بگوید. ولی یک لحظه هم مهلت نمی دهد که نفسی تازه کنم. مثل کسی‌ام که توی میدان جنگ است و حریف تیرها را پشت هم می اندازد و اتفاقا همه به  قلبش اثابت می کنند ولی نمی میرد. همین طوری زجرکش می شود. انقدر تیر می خورد تا خودش بی خیال شود  و با همان تن زخمی بدود پشت بیشه ها و سر آخرغمگین تسلیم شود.

حالا دیگر کار را دارم خراب تر و خراب تر می کنم. حالا دستش را گرفته ام و نمی گذارم برود. می خواهد با اسفندیار برود پیش دوست هایشان. اسفندیار یکی از دوست های صمیمی یحیا بعد از بهمن است. اسفندیار توی یک شرکت کار می کند و کار و کاسبیش حسابی سکه است. یحیا همیشه اسفندیار را به عنوان یک آدم موفق معرفی می کند. می گوید برای مثال اسفندیار دیگر از زندگی چی می خواهد؟ همه چیز دارد. می گوید دستم را ول کن. مثل بچه هاست. من هم مثل مادری هستم که فکر می کند اگر دست بچه را ول کند می رود یک کاری دست خودش می دهد. گریه می کنم. می دانم که یحیا الان می گوید سعی نکن کارت را با گریه راه بیندازی. یک، دو، سه " سعی نکن کارت را با گریه راه بیندازی" ولی من آمده ام که نبازم پس هرکاری می کنم. اگر لازم باشد شاید خودم را بندازم جلوی بی آرتی ها که ببینم بالاخره دلش به حالم می سوزد یا نه. چرا از من متنفر است؟ چی باعث شده که انقدر از من متنفر باشد؟ مگر من کسی نیستم که نقطه روشن زندگی یحیا توی پنج سال گذشته بوده ام؟ مگر من نبودم که همه چیز را به قبل و بعد خودم تقسیم کردم؟ کم کم دارم شک می کنم که شاید یحیا هیچ وقت این حرف ها را به من نزده و یکی دیگر بوده. حالا کاملا نامید شده ام. تنم عرق کرده و دهانم خشک شده. مطمئنم یک چکه آب هم توی بدنم نمانده. می خواهم گریه کنم اما مطمئنم اشکی پایین نمی اید. اگر یک کم دیگر زور بزنم قیافه ام مثل مامان که ادای گریه در می آورد می شود. دستم را شل می کنم که بتواند  دستش را دربیآورد.  یحیا را می بینم که توی جمعیت گم می شود و بعد قاطی آدم هایی که توی صف تاکسی ایستاده اند. برمی گردد ولی من را نمی بیند، شب ها چشم هایش تار می بیند.  
*این هم خیلی آهنگ قشنگیه
love is a losing game


چهارشنبه، فروردین ۲۶

باد خزان نکبت ایام ناگهان برباغ و بوستان شما نیز بگذرد


آقای صمدی، رئیسم، رفته سربازی و من جایش را  تا وقتی برگردد گرفته ام یعنی خودش گفته جایش را بگیرم. ولی از وقتی رفت همه چیز فرق کرد. چند روز بعد از این که رفت  کسی که رئیس کل بود، آقای افتخاری، میز و صندلی ریاست را به خاطر اختلافات درون سازمانی از دست داد و آمد طبقه پایین، توی یک اتاق کوچک و مشغول رسیدگی به امور اداری شد. او که  تا دیروز همه جلویش  خم و راست می شدند، چاکرم نوکرم می کردند و حرفش به نوعی توی محل کار سند بود حالا برای مثال توی سلف می‌دیدیش که به آنهایی که غذا می کشیدند دارد می گوید اگه میشه یک کم بیشتر سیب زمینی بریزید و طرف می گوید سیب زمینی کمه و آقای افتخاری با قیافه غمگین و  لب و لوچه آویزان می رود پشت میز می نشیند و سرش را بلند نمی کند. ولی اگر هنوز دوماه پیش بود چی؟ آشپز همه سیب زمینی ها را خالی می کرد توی ظرفش و اگر هم تمام شده بود خودش می رفت سیب زمینی سرخ می‌کرد و برایش می آورد. وقتی آمد پایین و دیگر کاره ای نبود با همه خیلی گرم و صمیمی سلام می کرد و دیگر از قیافه گرفتن و جواب سلام ندادن خبری نبود. می رفت توی اتاق این و آن برایشان شعر می خواند و آنها هم می گفتند: ببخشید یک دقیقه بریم بیرون الان برمی گردیم و دیگر پیدایشان نمی شد. وقتی سمتش را از دست داد من هم رفتم توی گروه کسانی که محلش نمی دادند و از جلویشان که رد میشد  پشت سرش می گفتند هیچ کاره. هرچی می گفت جوابش را سربالا می‌دادم. برایش بلند نمی‌شدم و خیلی گرم باهاش احوالپرسی نمی کردم. البته دوروغ چرا تا قبل از این هم این کارها را نمی کردم. می دیدم که همه بهش کم محلی می کنند و می‌گفتم من چرا نکنم، اینکه دیگر کاره ای نیست و من هم ازش دل خوشی ندارم. چه مطلب هایی که بردم پیشش و همه را با خودکار قرمز خط زد و چه لیچارهایی که بارم نکرد.  یکبار گفت من از خواهرت خیلی بدم می آید- چون خواهرم هم در زمان های دور توی محل کار فعلی من کار می کرده-  گفتم اتفاقا خواهرم هم از شما بدش می آید و مثل خیلی وقت های دیگر پشیمان شدم. ولی حالا همه چیز عوض شده بود. تعطیلات تمام شده بود و همه برگشته بودند سر کارشان. اما نه آدم های قبلی. آنها رفته بودند و یک عده دیگر جایشان آمده و زمام امور را دست گرفته بودند. آقای افتخاری هم از ارتباطاتش با مدیر جدید استفاده کرده، زیرآب همه را زده، مخالفان را قلع و قمع کرده و تاج و تختش را پس گرفته بود.  این برای من بدترین اتفاق بود برای من و همه آنهایی که فردا را ندیده بودند. می خواستم بنشینم وسط و دو دستی بزنم توی سرم ولی برخلاف همیشه گفتم نباید عجولانه  تصمیم بگیرم. رفتم بالا. طرف پشت میز خیلی بزرگی، بزرگتر از قبلی نشسته بود و توی صندلی گم شده بود. نمی دانم چرا رفتم، شاید می خواستم خودی نشان بدهم و عرض ارادتی کنم.  میزش بزرگتر از قبلی بود.  زیر پایش چهارپایه گذاشته بود، آن طرف میز را نمی دیدم ولی حدس می زدم که زیرش هم چندتا متکا باشد برای اینکه تنش بالاتر قرار بگیرد و توی صندلی گم نباشد. به متکاها که فکر کردم  یاد بابام افتادم که موقع خواب زیر سرش چندتا بالشت می‌گذارد، مثل شاه سلطان حسین و همیشه هم میوه جلویش است. جلوی آقای افتخاری هم  سیب و موز بود و کارگری داشت برگ های خشک گلدان های روی میز را جمع می‌کرد. کمی بعد آبدارچی هم برایش چایی آورد. همه چیزهایی که یک مدیرتوی اتاقش باید داشته باشد را داشت. سرش پایین بود و داشت با خودکار قرمز روی یک چیزهایی خط می کشید. خودکار قرمز در اینجا مثل شمشیر است و به محض اینکه پست و مقامی بگیری، خودکار قرمز هم بهت می دهند که بتوانی باهاش اعمال قدرت کنی. حالا که  دوباره رئیس شده بود می توانست با خودکار قرمز قدرتش را به رخ بکشد. سلام کردم. امیدوار بودم حالا که زجرکشیده است، سلام گرمی باهام کند ولی کمتر آدمی ست که از رفتار قبلیش دست بکشد و رفتار جدیدی را در پیش بگیرد.  سرش را بالا نیاورد. دوباره سلام کردم. زیر چشمی نگاهم کرد و سرش را تکان داد. برگه هایی که با خودم آورده بودم و زیاد هم امضا کردنشان واجب نبود را جلویش گذاشتم و وقتی داشتم از اتاق بیرون می رفتم گفت میگن سال نوی بعضیا خیلی مبارکه. داشت بهم تیکه می انداخت ولی من همیشه دیر عکس العمل نشان می دهم و تازه وقتی از اتاق بیرون آمدم یک چیزی برای گفتن پیدا کردم که خیلی هم چنگی به دل نمی زد. یکی از رفتارهایش که دیدم دوباره در پیش گرفته این بود که به آبدارچی بگوید چایی بیار و چایی را نخورد و آبدارچی بدبخت را دوباره بکشاند آشپزخانه و باز هم چایی نو را نخورد. تا همین امروز فکر می کردم اینکه رفته توی آن اتاق کوچک و دیگر کاره ای نیست، مجازات همه بدی هایی بوده که به بقیه کرده حتی چندبار خواستم بهش بگویم بهرام که گور می‌گرفتی... ولی بعد به خودم مسلط شده بودم . 

آمدم پایین و رفتم توی اتاق . سه نفر از همکارهایم توی اتاق بودند به اضافه مدیر فنی. پایم را کوبیدم زمین، صدایم می لرزید و حالت ناله پیدا کرده بود. گفتم نمی خواهم. نمی خواهم این بابا رئیس باشد. ولی خواستن یا نخواستن من مهم نبود. شروع کردند به خندیدن و هی گفتند عیبی ندارد. هر وقت شروع به ناله می کنم و از چرخ روزگار گله می کنم یکی هست که بگوید عیبی ندارد، درست می شود. ولی من ول کن نبودم و هی داشتم آه و ناله را بیشتر می کردم که مدیر فنی گفت سرمون رو نخور.