شنبه، دی ۱۹

مثل خیلی های دیگه


بعد مدت ها می خوام کارم رو عوض کنم، چونکه دخلم کفاف خرجم رو نمیده، نه اینکه آدم ولخرجی باشم ولی چون بیشتر روزای ماه بی پولم وقتی پول دستم می یاد، نمی ذارم چیزی تو دلم بمونه،در نتیجه پنج روز پول دارم و بقیه روزای ماه دارم صرفه جویی میکنم که پولم تا آخر ماه برسه  که در بیشتر مواقع هم ناکام می مونم ،باید دستم رو جلوی هرکس و ناکسی دراز کنم که تقریبا هر ماه هم این اتفاق می افته و تنها چیزی که تو زندگی نمی گیرم درس عبرته.
به علاوه خیلی ساله که دارم کاری که الان دارم رو انجام میدم و از اینکه فکر کنم افتادم رو دور کارمندی و یک روز به خودم بیام و ببینم که دو دستی یه چیزی رو چسبیده م و نمی تونم ولش کنم می ترسم. باز از همه اینها گذشته احساس می کنم فرصتم داره از دست میره و باید کارهای دیگر رو هم تجربه کنم و  یکجا راکد نمونم، دور و وریام رو نگاه می کنم، می بینم هر کدوم کلی درآمد دارن و من هنوز دارم همون کارای قبلی رو میکنم و هر ماه دستم رو به سوی آسمون دراز می کنم که پولم تموم نشه.

روزمه ام رو برای یکی دو جا فرستادم و بعد از چند وقت یکی شون به رزومه ام جواب داد و وقت مصاحبه گذاشت. این روزا پول تو اپلیکیشن و استارت آپه ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید،این بود که من هم لابد از این به بعد همه فکر و ذکرم می شه این چیزا و نوع حرف زدنم هم حتما تغییر می کنه. شما که غریبه نیسیتد، ولی  دوست صمیمیم و خواهرم از وقتی رفته ان توی این کار حرف زدنشون تغییر کرده. چند کلمه فارسی حرف می زنن و بعد همه اش  از کارشون چیزایی می گن که هیچ   ازشون سردرنمی آرم. بنابراین اگر می رفتم توی این کار بالاخره حرفی داشتم که حداقل با اونها بزنم.

جایی که برای مصاحبه باید می رفتم پونک بود. با دیدن آدرس پرت شدم توی خیابونهای  پهن، یه جایی اون سر شهر که باید از یک عالمه اتوبان می گذشتی تا می رسیدی بهش. تصور من از پونک و کلا غرب و شرق تهران اینه.

 ساعت 12 قرار مصاحبه داشتم ولی تازگی ها  استرس باعث می شه که هر وقت قراری دارم دو سه ساعت زودتر از خونه بیرون بزنم و نتیجه اش همیشه آوارگی و سرگردونی توی خیابونهاست. روز مصاحبه هم چون خاطره بدی از ترافیکای اون نقطه شهر دارم و چند بار توی ترافیک گیر کردم، دو ساعت زودتر از خونه بیرون زدم. ولی از بخت بد و برعکس تموم اون روزای پرترافیک، خبری از قطار ماشین ها نبود ،آسمون آبی و خیابونا خیلی خلوت بودن و چراغا هم خیلی زود سبز می شدن. حتما من تنها آدمی بودم که انقدر آرزو داشتم ترافیک باشه و بعید نبود اگر با کسی در میون می گذاشتمش تا فرسنگ ها دنبالم کنه و به عقلم شک کنه. خیابونای خلوت رو پیش می رفتیم و همان طور که اونجا توی تاکسی نشسته بودم، می دیدم که تا چند دقیقه بعد توی پاساژها سرگردون می گردم. تا چند سال پیش پاساژ رفتن و خرید کردن رو دوست داشتم ولی هر چی میگذره بی علاقه تر میشم و تا میرم بیرون دلم می خواد زود برگردم خونه و شاید یکی از دلایل اصلیش بی پولی باشه. هی به ویترین مغازه ها نگاه می کنی و حسرت می خوری از اینکه چیزی نمی تونی بخری بنابراین از یه جایی به بعد از نگاه کردن و حسرت خوردن خسته میشی و دلت می خواد زود برگردی خونه  و بقیه حسرتت رو همونجا بخوری.    

ساعت خوشبختانه زودتراز اون چیزی که فکرش رو کنم گذشت و به امید اینکه حداقل توی مسیر آریاشهر تا پونک ترافیک باشه سوار تاکسی شدم و سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم،بد به دلم  راه ندم و برای سوال هایی که حتما  مثل مصاحبه های  قبلی بود خودم رو آماده کنم،اگرچه از مصاحبه قبلی که رفتم سه سالی می گذره و طی  این سال ها حتما سوال ها تغییر کرده که تو این مصاحبه فهمیدم واقعا کرده.
عکس کسی که بهم ایمیل زدهبود رو قبلا دیده بودم و منتظر بودم کسی با مشخصات عکس پروفایل پیکچر، در رو برام باز کنه بعد بریم و سوالایی که توی همه مصاحبه های کاری ازت می پرسن رو بپرسن. حتما چندین هزار نفر همزمان با من داشتن توی نقاط شهر تو مصاحبه های کاری شرکت می کردن و بعدش می رفتن و روزشماری می کردن که کسی بهشون زنگ بزنه و من هم از امروز می رفتم توی همون لیست. چند دقیقه بعد روبه روی آقایی که با عکس پروفایلش فرق داشت و دیگه از قیافه جدی با یک لبخند مصنوعی روی صورتش خبری نبود، نشسته بودم و داشتم به سوال هاش جواب می دادم. خودم رو معرفی می کردم و  از یک سال پرت می شدم به یه سال دیگه و توی گذشته دنبال چیزهایی می گشتم که به دردبخورن. از جاهایی که کار کرده بودم می گفتم، از اینکه توی نوشتن یعنی کاری که براش اونجا بودم و داشتم مصاحبه می کردم به خودم چه نمره ای می دم  و برای چی می خوام کارم رو عوض کنم. توی این دو سه تا مصاحبه ای که رفتم فهمیدم که همه چی با قبل فرق کرده، مثلا قدیم یادم بود که اگه از خودت هی تعریف میکردی مردم ازت عنشون می گرفت و می گفتن وای چه خودشیفته ولی الان دور و زمونه فرق کرده و هی خودت را باید ببری بالا و بالاتر و بشونی رو نوک برج و هی باید به خودت تو چیزای مختلف نمره بدی و خب این برای آدمی مثل من که یه عمر شکسته نفسی کرده و هی زده تو سر خودش یه جور شکنجه است. هی داشتم به خودم نمره می دادم و خودم رو می بردم بالا و درباره حقوق بالا حرف می زدم و اینکه تو جایی که الان کار می کنم حقوقم خیلی خوبه که یهو طرف پرسید تویئتر هم دارم یا نه و گفتم آره و همون موقع پشیمونی  اومد سراغم، چون توئیتای آخرم همه ش درباره بی پولی بو . ممکن بود آقا بعد از خوندن تویئت ها سرش رو روی شانه ام بگذاره و هق هق به گریه بیفته که واقعا هم اینطور شد و حالا آروم کردن یه آدم هم افتاده بود رو دوشم.