جمعه، فروردین ۶

ایشالا درست میشه


مامانم فرش آشپزخونه رو نصفه تا کرد و به بابام گفت اَفَ بیا ببین این لوله چشه آب میده فرش رو خیس کرده. بابام که تو تلویزیون نگاه کردنش اخلال ایجاد شده بود گفت اهههه باز چی ریختی لوله گرفته؟ مامانم راه میرفت و به لوله کشی که هفته پیشش اومده بود و نود تومان ازشون گرفته و لوله رو خوب جا ننداخته بود،می گفت درد گرفته،نخوری ایشالا. رو به بابام گفت چقدر بهت گفتم لوله‌کش آشنا بیار، گوش نمی کنی که، میری از اون سر تپه لوله کش میاری همین میشه. بابام بی اعتنا، سرش رو کرده بود توی سینک و اگه شکم چاقش توی کابینت ظرفشویی جا میشد شاید میرفت تو و همونجا می نشست. یه کم نگاه کرد و گفت شلنگ بلند میخواد این. مامانم گفت بلند شو تو بلد نیستی، بزار امیر بیاد ببینه چشه. نیم ساعت بعد امیر می اومد و حرف بابام رو می زد "شلنگ بلند میخواد" و مامانم می گفت قربون سرت برم که انقدر واردی و وقتی بابام می گفت دیدی گفتم؟ مامانم می گفت برو بشین فیلمتو نگاه کن. مامان و بابام دستمال ها رو یکی یکی می گذاشتن روی زمین و آبایی که دستمال به خودش گرفته بود رو می چلوندن تو سینک و بعد می بردن می انداختن تو حموم و از اینکه لااقل اون همه دستمال تو خونه دارن خوشحال بودن چون مامانم هر ده دقیقه یه بار به بابام می گفت دیدی گفتی بنداز دور به درد خورد؟ و ما همونطور که اینور مث مهمونا نشسته بودیم و داشتیم نگاهشون می کردیم به سرمون زده بود که تلویزیون رو روشن کنیم و هر چی سعی کرده بودیم بزنیم ماهواره نتونسته بودیم و هرچی دکمه ها رو فشار دادیم اثر نکرد. مجریای تلویزیون من و تو که تا چند دقیقه قبل به اون قشنگی می رقصیدن، جاشون رو داده بودن به تصویرای سیاه و سفید و برفکی،انگار که اصلا از اول نبودن و اصلا نیومده بودن وسط برقصن.

بابام تو چارچوب در آشپزخونه وایساد و به ما که داشتیم مثل دیوونه ها می خندیدیم و می گفتیم تلویزیون خراب شد مات نگاه میکرد. انگار باورش نمی شد که بعد سه ساعت جون کندن زیر سینک ظرفشویی یه بدبختی دیگه هم سراغش اومده. با صدای گرفته گفت چی کار کردین و کنترل رو از دستمون کشید. مرضی گفت الان راضی میاد درست میکنه، ولی بابام نشنید یا ترجیح داد که نشنوه،گفت خودم الان یواش یواش درست میکنمش، همونطور که صبح ها میگه خودم یواش یواش میرم نون می گیرم میام. افتاد به جون دکمه های روی کنترل و هی از اون کانال زد اون یکی کانال ولی فرقی دیگه نمی کرد همه جا برفکی شده بود . برگشت ما رو نگاه کرد که دیگه نمی خندیدیم.  با بغض گفت خرابش کردید و این رو جوری گفت که معلوم نبود سوالی پرسیده یا نه. مثل گروه تواشیح گفتیم راضی الان میاد درستش میکنه که یهو یه صدایی از تلویزیون دراومد . تلویزیون رفته بود رو رادیو  و یه لحظه برق خوشحالی از چشمای بابام زده بود بیرون، ولی چند دقیقه بعد که هیچ تصویری نمی اومد و فقط صدا بود،بابام دستگیرش میشد که تلویزیون رفته رو رادیو و دوباره بغض میکرد. کنترل رو پرت کرد یه ور گفت اینم خراب شد. انگار دیگه می خواست بشینه منتظر که ببینه بعدش نوبت چیه که خراب بشه و ما هی زیر گوشش برای اینکه دلداریش بدیم می گفتیم الان راضی میاد درستش میکنه. چرا؟ چون تلویزیون راضی اینا هم مثل مال بابام ایناست و به چم و خم کار وارده برعکس ما که تلویزیون نداریم تو خونمون ،چون سال هایی که تلویزیون نگاه کردیم انقدر زیاد بوده که برای هفت پشتمون بسه.

همینکه صدای زنگ در اومد خوشحالی از چشمای بابام زد بیرون،می خواست بدوئه و در رو باز کنه ولی همنیکه که خواست پاشه وزنش اومد دستش و فهمید که نمی تونه، اشاره کرد که در روز باز کنیم. راضی اومد و با فشار اولین دکمه روی کنترل، تلویزیون رو درست کرد و بابام نفس راحتی کشید انگار دیگه می تونست سرشو با خیال راحت بزاره زمین و بره ولی بعد با صدای جیغ مامانم که گفت اَفَ بلند شو دستمال بیار بده امیرجان، دوباره به خودش اومد. امیرجان بغل سینک نشسته بود و مثل چند دقیقه پیش بابام شکم چاقش رو کرده بود توی ظرفشویی و نصف شکمش بیرون مونده بود. گفت شلنگ بلند میخواد و مامانم رو به بابام گفت بلند شو برو شلنگ بلند بخر. بابام گفت الان که جایی باز نیست و همینکه امیر گفت خودم میرم میگیرم نفس راحتی کشید و مامانم به بابام چشم غره رفت. مامانم گفت ببخشید امیرجان، قد لوله‌کشه هم خیلی بلند بود نمی دونم چرا همچین کرد و شاید این رو به این خاطر گفت که از یه قد بلند انتظار نمیره کار خراب کن هم باشه یا شاید چون خانواده ما قدشون همه کوتاهه مامانم قد بلندا رو از دنیای دیگه ای می دونه.

امیر رفت شلنگ بگیره و بابامم رفت واسه آبگوشت ظهر نون لواش بگیره،همینکه پاشو از در گذاشت بیرون مامانم از پشت پنجره بیرون رو نگاه کرد، هی گردن کشید ببینه در حیاط بسته شد یا نه،بعد اومد نزدیک، همونطوری که هی به پشت سرش نگاه میکرد گفت یه چیزی بگم به آقاتون نمی گید ؟ گفتیم نه. گفت جون من نگیدا،دوباره به صورت تواشیح گفتیم نه. گفت تو رو خدا نگیدا دعوا میکنه باهام. گفت هیچی میخواد بره عید دیدنی بعدازظهر به بچه های آقا رضا عیدی بده. مرضی گفت دروغ نگو حرفت رو عوض کردی. گفت نگیدا. آقات ده تومن قرعه کشی برنده شده گفته به بچه ها نگو ازم می گیرنش. همنیکه این رو گفت سه تایی وا رفتیم و از دورش پراکنده شدیم. یه لحظه قیافه بابام اومد جلوی چشمم که دو ساعت پیش داشت میگفت امسال عیدم هیچی نتونستم برای خودم بخرم. چند دقیقه ای رو سرگرم این بودیم که هی به هم بگیم ما کی از  بابا پول گرفتیم که این بار بخوایم بگیریم که امیر زنگ زد گفت همه جا بسته بوده شلنگ پیدا نکرده. راضی گفت فهمیدی چی شده؟ بابا قرعه کشی برنده شده و امیر گفت نه بابا پس چرا هیچی نگفت؟ بابام اون موقع داشت بی خبر از همه جا تو کوچه ها راه میرفت و صدای نفس هاش کوچه رو پر کرده بود و چند دقیقه بعد که می اومد همه داشتن چپ چپ نگاش میکردن و امیر یواش می گفت رفته بودی بانک انقدر طول کشید؟ و بقیه می خندیدن و بابام که نمی شنید هی لبخند میزد که یه دفعه مرضی گفت مامانو ببین چه آدم خراب کنیه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر